یکشنبه 29 دی 1398  01:05 ق.ظ

عشق آنچنان لحظاتم را شورانده که قدرت ادامه مسیر را ندارم...دلم پر از التهاب و سینه پر مهرم نیازمند هم دلی برای راز گفتن خدا به دادم برسد...


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 29 دی 1398
نظرات()   
   
سه شنبه 17 دی 1398  02:16 ق.ظ

به همسر عزیزم زهرا 16/10/1398

قَرَض این است که حرف برای گفتن بسیار باشد و زمان برای شندینش اندک، همسرکم چونان که زمان سپری می شود و روز ها یکی پس از دیگری میدوند حسرت دوباره  به آغوش کشیدنت بر دوش من سنگین و سنگین تر می شود . لبخند های همیشگیت پشت و پناه من باشد و روز ناراحتیت حسرت فزاینده ایست بر تمامی حسرت هایم از این دنیا ، از این دنیایی که تنها موهبتش بر من تو بودی.  حسرتی به درازای این که یک روز شاد بودنت به تمام بدهکاری هایم به تو اضافه شد. دستان مهربانت سکینه قلب من باد آنگاه که هراسان و نگران از دنیای دنیه خارج از پیش تو به تو باز می گردم ،سوزش لب هایم آن وقت که برایم چای قند پهلو می آوری چونان شیرین است که چای را ، تلخ که میخورم قندم بالا می رود . حورای وجودت چنان سوزان است که در سوز سرمای زمستان تک تک سلول های بدنم عرق سوز می شود. خلاصه بگویم تمام حرف های نگفته ام  که در سینه ام حبس مانده ، دوستت دارم هایی است که انقضایش به بلندای تاریخ ابدیت است پس سوگند به چشمان پر عشقت آنگاه که بی صبرانه چون کودکی مشتاق بر در است در انتظار من سوگند به لاک قرمزت و لب های رژ آلودت که آراسته ای برای من ، دوستت می دارم .


نظرات()   
   
دوشنبه 27 آبان 1398  12:37 ب.ظ

عاشق که باشی میگذرد...
کافی است دوست داشته باشی گذران زمان های با او بودن را...
آن وقت سختی هایش چنان می چسبد گویا در دامنه سفید پر برف کوهی که نفس ها در آن پیداست در استکان کمر باریکی چای می خوری آن هم با طعم هل.
کنارش بودن را دوست میدارم لبخند هایش را دوست تر ، غر که می زد اخم که میکرد گویا پتکی بر سرم میخورد اما جدیدا فهمیده ام آنقدر دوستش دارم که نمیتوانم اخم هایش را تحمل کنم سریع جوش می آورم باید همیشه بخندد.اما مگر می شود خندید دنیای پر ستم امروز را...


نظرات()   
   
دوشنبه 20 آبان 1398  01:29 ق.ظ

حرف های زیادی برای گفتن و در دل کردن هست اما گوش های کمی هستند که بشنوند و ملامت نکنند درد منده پناه به سخن برده را*** بسیار از کمبود دوست ملامت نکننده رنج می بریم


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 20 آبان 1398
نظرات()   
   
پنجشنبه 18 مهر 1398  09:38 ق.ظ

علاوه بر اینکه توصیه می کنم برای کسی دست تکان ندهید پیشنهاد هم می دهم اگر کسی برایتان دست تکان داد واکنشی نشان ندهید و درست مثل یک قطعه قالب یخ زده انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده به افق دید سابقتان خیره بمانید.
داستان بر میگردد به حدود 14 تا 15 سال پیش زمانی که من به دبیرستان می رفتم هنگام بازگشت از مدرسه معمولا از اتوبوس های شرکت واحد استفاده می کردم و همیشه تا مقداری از مسیر با یکی از دوستانم هم سفر بودم ، رفیق شفیقی بود تا ایستگاه دم حرم با اتوبوس می آمد و از آنجا پیاده میشد و به ایستگاه دیگری که اتوبوس هایش به مقصد منزلشان می رفتند جا به جا میشد،از دبیرستان تا حرم مسافتی نبود و من همیشه به او می گفتم که چرا بابت این مسیر کم که پیاده هم می شود رفت هزینه می کنی و او همیشه با لبخند به من می گفت می خواهم اندکی بیشتر با تو صحبت کنم و این مهربانی حتی تا بعد از پیاده شدن وی از اتوبوس تا پشت پنجره ی صندلی که من نشسته بودم ادامه پیدا می کرد. می آمد پشت پنجره لبخند میزد و دست تکان می داد من هم لبخند زنان برایش به عنوان پاسخ دست تکان می دادم. این قضیه تا چند ماهی ادامه داشت تا یک روز که می خواستم از اتوبوس پیاده شوم هنگام ارائه بلیط که آن وقت ها نشانه شخصیت بود دیدم راننده با غضب خاصی به من نگاه می کند این غضب با فریادش همراه شد که "پسر تو نمی خوای بقیه بلیط هات رو بدی؟" گفتم بقیه ؟ کدوم بقیه؟ گفت بلیط های دوستت؟ پرسیدم جریان چیه گفت اون رفیقت که دم حرم پیاده میشه.گفتم خوب اون پیاده میشه من باید بلیطش رو بدم؟گفت هر روز موقع پیاده شدن میگه اون دوستم که نشسته روی صندلی عقب حساب میکنه-منم ازش می پرسم از کجا معلوم-کودوم صندلی؟میگه الان نشونت میدم بعد از خیابون میاد کنار صندلی تو ،تو را به من نشان میدهد و تو هم از آن عقب با لبخند و دست تکان دادن برای من حرف او را تایید می کنی-و الان 50 بلیط بدهکاری-خلاصه لبخند زدن و دست تکان دادن آن روز ذخیره دو ماه بلیط من را به باد داد-این هست که می گویم برای کسی دست تکان ندهید.همین که این چند خط را می نوشتم یاد داستان خیر و شر که همان روز ها در کتب ادبیاتمان که خدایش بیامرزد افتادم که روزی خیر با اسبش از بیابانی می گذشت که شر را آشفته در بیابان دید شر از خیرخواست که مرکبش را در اختیارش قرار دهد و با هم طی مسیر کنند خیر قبول می کند و همینکه از مرکب به زیر می آید شر سوار شده و بر اسب می تازد و خیر وسط بیابان بی مرکب می ماند. خیر دوان به سمت شر می شود و می گوید اسب را نمیخواهم اما عاجزانه درخواستی دارم لطفا این داستان را که چگونه اسب مرا دزدیدی هیچ جا نقل نکن می ترسم  دیگر کسی در بیابان به دیگری رحمی نکند-من هم می ترسم با نقل  داستان اتوبوس دیگر هیچ کس به لبخند هم نوعش پاسخ ندهد اگر چه لبخند بی تمنا باشد.ولی حالا که فکر میکنم می بینم که هر چقدر هم هزینه بپردازی لبخند ارزشش را دارد که از کسی دریغ نشود.درست است من هزینه اتوبوس دو ماهه دوستم را که به خیالش زرنگی کرده بود پرداخت کردم اما در عوض دوماه حس شیرین اینکه کسی میخواهد با من همسفر شود و حاضر است برایش هزینه کند و در آخر برایم دست هم تکان دهد و لبخند خداحافظی برا لبانش به خاطر من نقاشی کند با من بود و به نظرم می ارزید.پس هم بخندید هم اگر کسی برایتان دست تکان داد برایش دست تکان دهید اگر چه شیاد باشد و سلامش بی طمع نباشد آخر الامر زیان کار نخواهید شد.


نظرات()   
   
چهارشنبه 17 مهر 1398  03:11 ب.ظ

بدیه مرد بودن به این هست که کسی نیست که بتونی با خیال راحت باش درد و دل کنی و یا مثلا یکی باشه که بتونی سرت رو بذاری رو دوشش و یه دل سیر گریه کنی همه میگن عه زشته مرد که گریه نمی کنه ؟ کی گفته مرد نباید گریه کنه ؟ پس آماج غم و غصه هاش رو ببره روی شونه کی خالی کنه؟ باید ب ایستی و تکیه گاهی باشی برای همه وقتی که هیچ کس نیست که بتونی بی منت بش تکیه کنی خیلی سخت و البته سناریوی پر غصه ایست...
اگه پیش پدر و مادرت از آماج غصه ها گلگی کنی ، پیرمرد و پیرزن می شینن برات غصه می خورن کاری هم از دستشون بر نمیاد
اگه پیش همسرت بشینی صحبت از مشکل ها بکنی توی دلش خالی میشه و دیگه از اون آرامشی که باید تو محیط خونه تزریق کنه خبری نیست از طرفی اخلاقا هم درست نیست دل یک زن رو خالی کنی وقتی همه ی همه ی  مسئولیتش با تو هست
اگه پیش رفیق دوست و آشنا هم بشینی درد دل کنی اگر ملامتت نکنن از تو یک بی عرضه در ذهن خودشون می سازن .
و این میشود که یک مرد همیشه باید لبخند بزند از آن لبخند ها که خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است..کارم از گریه گذشته ست بدان می خندم/ چونان که کسی نداند و هیچ وقت نفهمد کذب لبخند مرد ایستارا


نظرات()   
   
شنبه 6 مهر 1398  02:16 ب.ظ

دلهره ی عجیبی سر تا سر وجودم را فرا گرفته به گونه ای که حتی یک آن هم آرامش ندارم .
امروز حدود ساعت 10 و نیم صبح یکباره دلم برای همسرم پرکشید زنگ زدم تا حالش را بپرسم که به من گفت امروز با خود فکر می کردم که دیگر معنا و طریقه دوست داشتن و یا دوست داشته شدن را فراموش کرده ام و یادم نمی آید که دوست داشته شدن چگونه بود- باشنیدن این جمله که مخاطب طعنه اش من بودم سعی کردم با زهر خند و حرف در حرف آوردن فضای مکالمه را تغییر دهم و آن را به سوی دیگری بکشا نم اما شاید در لحظه فضا تغییر کند اما عاقبت چی این جمله ها بذر هایی است که کاشته میشود، ریشه می دواند، قد می کشد و می ترسم آخر کار زندگی مشترکمان را که با هزار امید و آرزو شروع کرده بودیم از هم بپاشد،خیلی می ترسم و مدام دلم آشوب است اما به روی خود نمی آورم ، می ترسم از پایان و قسمت زندگی ام. دیروز خنده خنده میگفت "تو از ابتدای زندگی مان تا کنون هیچ کاری برای من نکرده ای که الان به تو افتخار کنم" فقط نگاهش کردم و لبخند زدم آخر من از ابتدا تا کنون هر چه عشق بود در طبق اخلاص گذاشته بودم و تقدیمش کرده بودم نمی دانم چرا اینطور می گفت شاید عشق را به سبک رمان های عاشقانه بخواهد اما زندگی خشن تر از این حرف هاست باید شب تا صبح بدوی تا بتوانی زنده بمانی. چند تکه وسیله ای میخواست که من هر چقدر خودم را بتکانم  نمی توانم  تهیه کنم یعنی حقوق و پولی که در می آورم همان قوت لا یموتی را می رساند که بتوان طی حیات کرد دیگر سایر حاشیه ها خیلی کمرنگ شده و او این را درک نمیکند.و مدام ظاهر زندگی بقیه را با باطن عاشقانه کوچک خودمان مقایسه می کند و مسلما باورش این نیست که در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست... روز ها میگذرد و خشونت های   دوران ما   من را خمود تر می کند و من تمام قد ایستاده ام  تا گزندی به خانواده ام که از بد روزگارشان من نصیبشان شده ام نرسد من پیر تر و خسته تر می شوم تا آن ها شاد تر بمانند و زن شاد را چه به مرد خمود شاید آخر های زندگیمان باشد خدا رحم کند....


نظرات()   
   
شنبه 15 تیر 1398  03:59 ب.ظ

یک سیکل یک دوره و یا یک پریود آزادید هرچه خواستید اسمش را بگذارید در یک زندگی متأهلی هر ماه تکرار می شود من اسمش را گذاشته ام آرامش بعد از طوفان دقیقا وقتی که احساس می کنی همه چیز رو به راه است و روال خودش را دارد بد ترین اتفاق ممکن رخ می دهد  یک دعوای عظیم به خاطر یک موضوع پیش پا افتاده یا بهتر بگویم بخاطر هیچ چیز. قشنگ دو روز که دعوا شروع شد ناگهان تمام می شود و یک هفته یا شاید دو سه روز بیشتر مثل دو مرد زندگی ادامه پیدا می کند و ناگهان دوباره زن و شوهر می شوی تا طوفان بعد از آرامش بعدی دوباره فرا برسد.بگذریم عاقلان دانند.
خیلی شکاک است خیلی با او صحبت کرده ام که شک ، بیشتر به جای اینکه وصل کند می گسلد ، گوشش بدهکار نیست که نیست .  بار ها به او گفته ام لاجرم جوینده یابنده است.بجای اینکه عیب و بدی را بجویی ، جویای عشق و محبت باش اما آدم بدبین ، بدبین است ،  ربطی به دین ،مذهب و مرام هم ندارد.بهترین جمله را هم که به او بگویی بهترین کار را هم که برایش انجام دهی حتما یک ،این را گفتی چون و یا اینطور کردی که ، ای برایت دارد تا تو را از گفتار و کردار نیکت پشیمان کند ،پندار نیک هم باشد طلب زرتشت. اوج این شکاکی ها مربوط می شود به همان طوفان بعد از آرامشی که در بالا گفتم هر دفعه تحملش می کردم و مثل متهمی که ناگهان در خیابان میگیرنش و برایش حکم ابد می برند ،  از خودم دفاع می کردم اینبار اما کاسه صبرم لبریز شد و قید همه چیز را زدم و بی فکر از این که این عادت ماهانه اوست تکلیفش را یک سره کردم به او گفتم زندگی به این سبک عذاب آور است اگر واقعا به من شک داری برو با کسی باش که به او ایمان داری و بیش از این به خودت رنج نده .دقیقا همین را به او گفتم یا در جمله ای دیگر وقتی بیشتر عصبی شده بودم به او گفتم گشتن و جستجو مربوط به چیز های پنهان است مگر دنبال ردپای خیانت در زندگی من نیستی من خود به خیانت ناکرده ام اعتراف می کنم من خائنم آخرش که چه؟الان از این به بعد تصمیمت برای زندگی با من خائن چیست-برداشتش از این جمله پیشنهاد طلاق بود.از من پرسید الان به من داری پیشنهاد طلاق می دهی؟یعنی میگویی برم خانه مادرم؟ دستپاچه شده بودم نکند قضیه اوج بگیرد و دیگر فرود نکند حواسم نبود آخر روز دوم است و باید بحران را مدیریت میکردم نه اینکه دامن میزدم مانده بودم بر زمین به سان کشتی شکسته ای مانده بر تخته ای در بی کران اقیانوس ها.آشفته و بریده از همه چیز و همه جا به اقبال بد خود اندیشه می کردم.در اوج این دعوا ها و بگو مگو ها همکارم چونان مگسی مرتب تمرکز من را بر هم میریخت و نمیگذاشت سنجیده جواب دهم ، آخر کل دعوا در بستر چت واتس اپ بود.و من سر کار در مواجه با انبوهی از پرونده که باید رسیدگی می کردم بودم اما  گذاشته بودمشان کنار و دعوا می کردم.گفتم نه ، میخواهم تکلیف خودت را مشخص کنی . میخواهم زحمتت را کم کنم و دیگر مرتب همه پیام ها و تماس های من را چک نکنی می خواهم از توهمات مرتبت که در آن من نقش یک خائن را دارم کم کنم.الان من خود میگویم خائنم(میخواستم توپ را در زمین خودش بیندازم می خواستم حس عذاب وجدان را به او منتقل کنم) دنبال چیزی نگرد از الان تصمیمت برای ادامه زندگی با یک خائن چیست؟چیزی نگفت اما بعدا با رفتارش غیر مستقیم معذرت خواهی کرد و روز دوم این ماه به خیر و خوشی تمام شد . الان چند روز است که مردانه زندگی می کنیم.

1




نظرات()   
   
یکشنبه 9 تیر 1398  03:08 ب.ظ

جوان تر که بودم فراغ بال ذهنی بیشتری داشتم.بعضی وقت ها می شد که ساعت ها به نقطه ای خیره می ماندم و درباره زندگی پر هیجانی که فکر میکردم در آینده در انتظار من است فکر میکردم و برای نوع رفتار هایم تصمیم میگرفتم و همه ابعاد را بررسی میکردم اینکه چگونه با همسرم عشق بازی کنم و چطور بذر عشق و محبت را بین فرزندانم تقسیم کنم به کجا ها مسافرت بروم و یا چه کادو هایی برای همسرم بخرم و حتی هر روز چطور به او بگویم دوستش دارم تا برایش تکراری نشود... . خلاصه مشغول بودم ساعت ها ،   و لذت می بردم از حتی فکر کردن به آینده ام... چون فکر می کردم هر تلاشی نتیجه ی مثبتی دارد و به این جمله ایمان داشتم.
اکنون که بزرگتر شدم و دنیای پر از بی رحمی و خون ریزی و نامردی را دیدم به این نتیجه رسیده ام که هر تلاشی نتیجه مثبتی خواهد داشت اگر.یا هر تلاشی می تواند نتیجه مثبتی را به ثمر برساند به شرطی که . بگذریم ادامه دادن دو جمله قبل مستلزم تشریح شرایط تلخ ما برای آیندگان خواهد بود آیندگانی که این دست نوشته ها را می خواهند بخوانند و به عمق فاجعه زندگی عصر ما پی ببرند. به آینده به شدت خوش بین هستم . البته منظورم از آینده سه 10 یا بیست سال بعد نیست شاید اوضاع از این هم وخیم تر شود.
هجمه فراز و نشیب های زندگی چونان به ما حمله ور شده که حتی نمیگذارد که بتوانیم بیندیشیم در گذشته شیرین خود چه رویا هایی به سر داشتیم.




نظرات()   
   
سه شنبه 21 اسفند 1397  03:17 ب.ظ

ما اگر تمام تلاشمان را به کار ببندیم می توانیم اندکی خوب باشیم چون خوب بودن را به چشم دیده ایم و اگر اندکی بتوانیم خوب ادا در بیاوریم میشود در نگاه دیگران خوب بود. این که در نگاه دیگران خوب بودیم معنایش این است که به دیگران کمتر آسیب رسانده ایم و این شده است که فکر میکنند ما خوبیم و این خوب بودن در نگاه دیگران انقدر اوج می گیرد که برایمان می شود شهرت و این شهرت انقدر پر و بال می گیرد که می شود شخصیت اجتماعی تو و این شخصیت انقدر ریشه میدواند که می شود  قانون نا نوشته و زمانی که قانونی نانوشته شد مجبور هستی مراعاتش کنی چون اگر مراعتش نکنی دیگر قانونی به کار نیست و اگر قانونی نباشد شخصیتی نیست و اگر شخصیتی نباشد بداهتا شخص هم نباید باشد و این میشود روویه و نقابی که تا آخر عمر باید با خود به دوش بکشی و اگر بد روزگار نقابت را شکست شخصیتت نابود می شود. بگذریم . اما بیچاره فرزندان ما که خوبی نبوده که ببینند تا بتوانند ادایش را در بیاورند می ترسم نسل ما که تمام شود معنای خوب بودن نیز تغییر کند آنگاه دیگر خوب های گذشته معلوم نیست که طبق تعریف جدید خوب باشند و بد ها بد آن وقت همه چیز به هم میریزد آن ها که میخواند خوب باشند بد می شوند و آن ها که بد ذات هستند خوب می گردند. اما مگر می شود بد ذاتی بتواند خوب باشد؟؟
آن وقت می شود که در آینده پس از ما فرزندان مان به خوب هاشان اعتماد می کنند و بد ذاتی خوب ها زمینشان میزند و این می شود که فرزندانمان به سوی بدی می روند حال اگر به سوی بدی بروند آیا سمت خوبی رفته اند یا بدی؟
خوب ، خوب ها در گذر زمان چون به آن ها تلقین شده است بد هستند بد می شوند و فرزندانمان که از خوبی که بد بوده گریزان شده اند و به سمت خوبی که بد نامیده شده و گذر زمان بدشان کرده است فرار میکنند.یعنی از بد به بد و این سیکل ادامه پیدا میکند تا در گذری در زمانی خوبی دوباره بیاید.ببخشید.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 21 اسفند 1397
نظرات()   
   

به نام خدا
همانطور که روز ها می گذرد و حوادث به وقوع می پیوندد بیشتر این انگاره تقویت می شود که چقدر تلخ است زندگی و چه بی هدف می تازیم .
دیشب پسرم به خاطر دندان های نیشش که تازه دارند در می آیند تا صبح بی تابی می کرد و تقلا می نمود خواب بدون  درد را و از ما گم کرده بود خواب بدون بیدار شدن را. چندی پیش در جملات قصاری که اخیرا همه می گویند می خواندم که اگر طفل نامردی این جهان را می دانست لقد نمی زد بر بیچاره شکم مادرش تا از او بدر آید که پر از مهر است و به جهانی وارد شود که مملو از نا مردی ها و بی مروتی هاست.
حال آن که رب ما چه در رحم مادر و چه در جهان هستی یکی است اما چون شده که آن جا پر از مهر بوده و اینجا پر از ظلم؟ علت آن است که خدا در این جهان همزیان صاحب اختیار در کنار ما گذارده و آنان ظلم ایجاد می کنند والا رب همان رب است. همانگونه که می آزارند یک دیگر را در رحم اطفال چند قلو/.
و اینک لطیفه این جاست که چقدر کوتاه می بینند افرادی که انتهای زندگی شان در دنیا را انتهای جهان می پندارند. بگذریم
گاهی که سختی ها همزمان به زهرا فشار می آورد بسته به حالش حال من را هم می گیرد مثلا اگر حالش خوب باشد می گوید در زمان مجردی ام فلان خواستگار مایه دار برایم آمد که مثلا الان وضعش چون است اما من آن را رد کردم.پی نوشت ناگفته  اینکه چه غلطی کردم و الان با تو به چه هلاکتی دچار شدم.می خندم و می گذرد.گاهی اوقات که حالش میانه باشد مثلا می گوید مثلا فلان دوستم خوش به حالش چقدر وضع مالی شان خوب است و چه زندگانی زیبایی دارند.پی نوشته ناگفته این جمله هم اینکه ما چقدر بدبختیم دو باره لبخند می زنم و اگر حوصله داشته باشم برایش می گویم عوضش ما عشق داریم محبت داریم زندگانی مان بی آلایه استت و مثل دیشبی که اعصاب درست درمانی نداشت و نمی توانست مثل همیشه نگوید گفت، گفت نه چه خوشبختی ای با تو نه دنیا را دارم نه آخرت را ماندم چه بگویم ؟ چند دقیقه سکوت کردم و نگاهش کردم چند دقیقه هم سکوت کردم و زمین را دیدم و چون عرصه بر من تنگ شد رفتم و روی تختم دراز کشیدم چراغ های اتاق خاموش بود نیم نگاهی به خود داشتم و زندگی ام دیدم که هر چه می دوم دیر تر می رسم.سرم به شدت درد گرفت و سقف اتاق تاریک دور سرم گشتن گرفت همیشه وقتی به اتاق می رفتم می دوید و در اتاق را باز می کرد اگر قهر بود  پسرم را می انداخت روی دلم و میگفت بچه ت را نگهدار و می رفت توی حال روی کانافه ولو می شد و الکی مثلا غرق در فضای مجازی می شد تا من بیرون بیایم منم برای اینکه حرصش را در بیاورم بیرون نمی رفتم و با محمدم داخل اتاق بازی می کردم می گذاشتم خودش بماند و تنهایی هایش.بعضی وقت هام می دوید و چون گوشی را در دستان من می دید بی پروا تهمت می زد که آهان آمدی دو باره به کی پیام بدی؟؟ آن شب برای این که خیالش از گوشی من هم راحت باشد گوشی را روی لبه اوپن جا گذاشتم تا نیاید و قیافه حق به جانب بگیرد. بعضی وقت ها هم می آمد و می دید دارم مطالعه می کنم می گفت از صبح که نبودی حالا هم که شب اومدی چپیدی تو اتاق و نمیای بیرون دوباره حق جانبانه در را می بست یا محمد  را می آورد اینبار برای اینکه دوباره این حرکت را تکرار نکند کتاب هم نخواندم فقط دراز کشیدم.درب را باز کرد هیچ بهانه ای پیدا نکرد و ناچار روی من آب ریخت و فرار کرد - خل و چل روانی - می خواست ماست مالی کرده باشد حرف هایش را ولی آب رفته با ناید به جوی مثلا من هم باور کردم البته اولش به او راه نمی دادم و بی محلی می کردم گذاشتم خوب سه چهار بار معذرت خواهی کند بعد . الکی مثلا بخشیدمش.
این شده است روزگار شیرین ما . بگذریم
امروز یک پستی دیدم و بسیار خندیدم نوشته بود آن قدر که مسئولان از خروج گوسفندان از کشور نگرانند چند سال پیش از خروج نخبگان نگران نشده بودند./الخ/


نظرات()   
   
یکشنبه 5 اسفند 1397  02:42 ب.ظ

به نام خدا
کلافه ام کلافه از تمام سردرگمی هایی که در آنم
گاهی اوقات زندگی را به مثابه باطلاقی می بینم که در آن گرفتار آمده ام
و نه راه پسی برای خود دارم و نه راه پیشی
وقتی در طول یک ماه به خنسی تمام می خورم و دیگر پولی در جیب ندارم که با ناله سودایش کنم  به صورت روان پریش تر ول خرج می شوم و سعی می کنم که به انتهای آن فکر نکنم و خود را آزار ندهم.کلا اخلاقم این است زمانی که به شدت در تنگنای وقت قرار می گیرم مدام وقت تلف می کنم . چرا؟ نمی دانم بلاخره خدا هر کسی را مدلی آفریده و من این مدلی هستم الان هم که کلا از زندگی کم آوردم به جای تلاش بیشتر ساعت مرگم آرزوست . دندانم به شدت درد می کند دندان زهرا هم همینطور گاهی اوقات لذت خوردنمان به زهر تبدیل می شود با درد دندان اما علی رغم این که روز مهندس است  باید درد دندان را تحمل کنیم .
هر دوی ما محکومیم به تحمل دندان درد. البته از ابتدا اینگونه نبوده است.اینچنینمان کرده اند.
خدا به  دادمان برسد


نظرات()   
   
چهارشنبه 24 بهمن 1397  01:24 ب.ظ

دیشب که درب یخچال را مثل همیشه باز کردم و دوباره مثل همیشه چیزی در او نیافتم  جعبه صورتی رنگی در آن خود نمایی می کرد ابتدا فکر کردم شیر تک نفره است ولی خانمم توجهم داد که خامه صبحانه است. پیش تر دانسته بودم که یاد گرفته چطور می شود با خامه صبحانه خامه فرم گرفته درست کند منظور از خامه فرم گرفته همان خامه پف کرده و سبک مورد استفاده در قنادی هاست.چند وقت پیش هم به صورت غیر منتظره ای از بازار شکلات تخته ای خریده بود احساس می کنم امشب می خواهد با تمام هنر هایی که دارد کیک خامه ای با روکش شکلاتی برایم درست کند چون بلاخره شب ولنتاین است درسته امسال من هیچ پولی ندارم که مثل گذشته جشن با شکوهی برایش برگزار کنم اما هنوز عشق که هست محبت و عاطفه نیز وجود دارد.شاید در من مرده باشد اما در او هنوز زنده است و می تپد.
دیشب داشت پیشنهاد می داد چون امسال وضعت خوب نیست بیا با هم قرارداد ببندیم مثلا بجای 25 بهمن 5 اسفند ولنتاین را برگزار کنیم چانه خودش را می زد.
امروز ظهر که از سرکار با او تماس گرفتم خیلی عصبی بود شاید نشسته بود با خودش فکر کرده بود که چه شانسی دارد که گیر من افتاده منه بی پول که حتی ندارم کادوی ولنتاین امسال را برایش بخرم.نمی دانم با این اوصاف آیا باز امشب کیک خامه ای روکش شکلاتی ام را می خورم یا باید در انتظارش بنشینم تا 5 اسفند البته اگر شکلات های تخته ای تا آن تاریخ دوام بیاورد چون از وقتی فهمیدم شکلات تخته ای داریم غیر از آن باری که خودم قهوه کاموا درست کردم هر شب به او پیشنهاد می دهم یک فنجان شیر شکلات داغ درست کند تا باهم بخوریم درست است در ابتدا مقاومت می کند اما در هر حال من سر سخت تر از آنم که مقاومت ابتدایی دخترانه ای من را از رسیدن به اهدافم باز دارد.
امروز ظهر بعد از تماس با او که اخمو بود و عصبانی و البته کلافه از شیطنت های بچه سری به مغازه ی تازه باز شده ی لوازم موبایل کنار کارگاه زدم. اسپیکر های قشنگی داشت که با بلوتوث به موبایل وصل می شد. و صدای واضح آن کرد کننده بود خیلی دوست داشتم که برای کادوی امشب برایش بخرم حتی عزمم را هم جزم کردم اما بعد از یه حساب کتاب ساده فعلا تا شارژمجدد جیبم صبر میکنم
خدا امشب را ختم به خیر کند.


نظرات()   
   
سه شنبه 23 بهمن 1397  04:08 ب.ظ

عاشق که باشی هیچ کدام کار هایت برای دیگرانه غیر عاشق معنا دار نیست و هرگز نخواهی توانست به چرا های آن ها پاسخ در خور دهی امروز که داشتم با خودم فکر می کردم به این نتیجه رسیدم که در خور ترین پاسخ این است *چون دوستش دارم*
نیت افراد حتی راه رفتنشان را هم معنا دار می کند. با تمام سختی هایی که از جانب همسرم به من تحمیل می شود آن قدر که بعضی روز ها آرزوی مرگ می کنم از دستش برای خودم دیروز که داشت در راه رو راه می رفت و من در حال خواباندن طفلمان بودم همانطور که داشتم بچه را تاب می دادم و او را نگاه می کردم راه رفتنش را می گویم. و همزمان زندگی مشترکمان هم از ذهنم می گذشت به این نتیجه رسیدم که هر قدر هم که اذیت می کند ولی باز هم بودنش بهتر از رفتنش است. به این نتیجه که رسیدم . دیدم دوباره لبخند زنان به سوی من می آید و کادوی ولنتاین را بعد از 6 سال ازدواج دوباره زود تر  از موعد به من می دهد.
پس راه رفتن افراد هم دارای پیام مطمئنی است برای سایرین از آنچه در ذهن می پرورانند. پس مثبت فکر کنیم.


نظرات()   
   
شنبه 17 شهریور 1397  08:47 ق.ظ

دوباره شنبه شد
و من بزرگ شده به یاد ایام پر از التهاب شنبه صبح هایی که تکالیفش انجام نشده بود و باید دوباره از بستر تن خسته ی هنوز به خواب نیاز داشته را می کندی و به مدرسه می راندی از بستر کندم و به محل کار کشیدمش...
و هفته دو باره شروع شد...


  • آخرین ویرایش:شنبه 17 شهریور 1397
  • برچسب ها:شنبه ،
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :2  
  • 1  
  • 2  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic